تبليغاتX

************RED STREET**********RED STREET********** RED STREET********** RED********RED STREET********** RED STREET********RED STREET*********** ">************RED STREET**********RED STREET********** RED STREET********** RED********RED STREET********** RED STREET********RED STREET*********** meta http-equiv="Content-Language" content="en-us"> .:: RED_STREET ::.

RED_STREET
عکس کاریکاتور چرت و پرت جملات عشقولانه و همه چیز برای سرگرم کردن شما
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
مملی (قسمت سوم) دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 15:1
 

املوز با خاله فلشته و بابام لفتیم پالک ... آخه من خیلی پالکو دوست دالم ... نی نی هم با ما اومد ...اما نمیدونم چلا همش گلیه میکلد ... لفتم بلاش آّب نبات هم خلیدم اما باز گلیه میکلد ... لفتم دستمو انداختم لو شونش ... گوفتم نی نی جونم چلا گلیه میکونی ... اولش نمیگوفت اما چون خیلی اصلال کلدم گفت ... لاستش لو بخواید قضیه از این قلال بود که دیلوز نی نی لو باباش بلای پسل عموش که  ۵  سالش بود نامزد کلده ... اما نی نی گفت که منو دوست داله ... خوب لاستش منم دوسش دالم ... به نی نی قول دادم خودم فلدا میلم پیش باباش و لسماًً خواستگالیش میکونم ... نی نی اولش باول نمکلد اما وقتی دید من جدی میگم پلید بغلم و تشکل کلد ... منم احساس کلدم دیگه بلای خودم ملدی شدم ... توی پالک خیلی بازی کلدیم ... اما توی لاه بلگشت من همش به این فکل میکلدم که اگه باباش قبول نکنه چیکال کونم ... اصلن اگه بخواد لجبازی کونه دست نی نی لو میگیلم و با هم فلال میکنیم ... میلیم ملدسه ی خودم اونجا قایم میشیم ... حالا دیگه خیالم لاحت شد ...

|+|
نوشته شده توسط مسعود خنده | موضوع: داستان

داستان مملی (قسمت دوم) پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 16:35

 

دیلوز خیلی نالاحت بودم ... لفته بودم لب پنجله نشسته بودم و فکل میکلدم ... گلیه هم کلدم ... یه حس غلیبی بم میگوفت هیچ کی دوسم نداله ... اما یه دفه خاله سلو کلش پیدا شد...  بد هم منو نشوند سل پاهاش و دلدالیم داد ... بعد من گوفتم خاله من کوشولو بودم چه جولی بودم ؟ ... خاله گفت بزال قصشو بلات بگم ...

 

بعد گفت که من وقتی به دنیا اومدم نیم کیلو بودم ... دکتلا و پلستالا همش ازم ملاقبت میکلدن ... خاله فلشته هم اون موقع دلس پلستالی میخوند و خیلی دلش واسه من سوخت ... بلا همین هم با مامانم دوست شد ... لاستی خاله گفت من یه بال  لباساشو خیس کلدم ... اما نگفت چه جولی خیسش کلدم ! ... خاله گفت وقتی تپل شدم منو آولدن خونه ... بعد بابا و مامانم اسممو گذاشتن مملی ... من زیاد گلیه میکلدم آخه مامانم شیل نداشت بهم بده بخولم ... منم همش دستای خودمو میخولدم تا شدم اینقدلی ... قصه ی خاله خیلی قشنگ بود اما نمیدونم چلا یه دفه خاله زد زیل گلیه ... بعدش دوید لفتش تو اتاق خاب بابا ... منم فکل کلدم از دست من نالاحت شده واسه همین لفتم زیل پتو قایم شدم ... فکل کنم خاله ملیض شده ... باید ببلمش دکتل ...

 

دیلوز خیلی نالاحت بودم ... لفته بودم لب پنجله نشسته بودم و فکل میکلدم ... گلیه هم کلدم ... یه حس غلیبی بم میگوفت هیچ کی دوسم نداله ... اما یه دفه خاله سلو کلش پیدا شد...  بد هم منو نشوند سل پاهاش و دلدالیم داد ... بعد من گوفتم خاله من کوشولو بودم چه جولی بودم ؟ ... خاله گفت بزال قصشو بلات بگم ...

 

بعد گفت که من وقتی به دنیا اومدم نیم کیلو بودم ... دکتلا و پلستالا همش ازم ملاقبت میکلدن ... خاله فلشته هم اون موقع دلس پلستالی میخوند و خیلی دلش واسه من سوخت ... بلا همین هم با مامانم دوست شد ... لاستی خاله گفت من یه بال  لباساشو خیس کلدم ... اما نگفت چه جولی خیسش کلدم ! ... خاله گفت وقتی تپل شدم منو آولدن خونه ... بعد بابا و مامانم اسممو گذاشتن مملی ... من زیاد گلیه میکلدم آخه مامانم شیل نداشت بهم بده بخولم ... منم همش دستای خودمو میخولدم تا شدم اینقدلی ... قصه ی خاله خیلی قشنگ بود اما نمیدونم چلا یه دفه خاله زد زیل گلیه ... بعدش دوید لفتش تو اتاق خاب بابا ... منم فکل کلدم از دست من نالاحت شده واسه همین لفتم زیل پتو قایم شدم ... فکل کنم خاله ملیض شده ... باید ببلمش دکتل ...

 

 

|+|
نوشته شده توسط مسعود خنده | موضوع: داستان

عکس مملی سه شنبه دهم مرداد 1385 14:56
 

 

 اینم عکس آقا مملی که قولش را داده بودم

 

 

 نظرتون را در مورد عکس مملی بگید 

 

|+|
نوشته شده توسط مسعود خنده | موضوع: داستان

داستان مملی (قسمت اول) یکشنبه هشتم مرداد 1385 19:6
 

 

من مملی هستم ... سه سال دالم ... یه دونه بابا دالم ولی مامان ندالم ... آخه بابام میگه مامانم لفته توی آسمون ومالو نگاه میکونه ... اما بابام بلام یه پلستال خوشگل خلیده تا بلام مامان باشه .

 

اسم پلستالم خاله فلشته هستش ... خاله با من خیلی مهلبونه ... همیشه بغلم میکونه و بلام پوفک میخله ...  بلام یه توپ خلیده تا با بچه های محل بازی کونم ... گفته اگه پسله خوبی باشم بلام یه دوچلخه هم میخله ...منم خیلی دوسش دالم قدله توپم ... خاله همیشه به من میگه مملی عسیسم دوست دالم ... منم اگه بزلگ شدم میخوام پلستال شم ... بابام همیشه شب ها میاد بالای سلم و گلیه میکونه ... منم خودمو به خاب میزنم ... یه بال بابام به خاله میگفت نمیخاد بعد مامانم ، منم بلم تو آسمون ... خاله هم هی گلیه میکلد و بابامو نازش میکلد ... اما من سل در نیوولدم ... بابام لوزا منو میبله ملدسه ... تو ملدسه یه دوست دختل دالم اسمش نی نیه ... نی نی یه دونه مامان داله ... هل لوز مامانش میالتش ملدسه ... مامانش خیلی مهلبونه ... هل وقت میاد ملدسه منو بغل میکونه و بوسم میکنه ... اما نمیدونم چلا بعدش میله و گلیه میکنه ... من یه دفتل دالم هل لوز توش خاطله هامو مینویسم بعد بابام میزالشون توی این لایانه تا همه بخونن ... میگه حلفام قشنگه ... منم بلاش باز مینوسم تا دیگه گلیه نکونه ...

 

  دفعه بعد عکس مملی هم میزارم تا بیشتر با هاش آشنا شید

 

  نظر یادتون نره 

 

|+|
نوشته شده توسط مسعود خنده | موضوع: داستان

************RED STREET**********RED STREET********** RED STREET********** RED********RED STREET********** RED STREET********RED STREET*********** ">************RED STREET**********RED STREET********** RED STREET********** RED********RED STREET********** RED STREET********RED STREET*********** meta http-equiv="Content-Language" content="en-us"> .:: RED_STREET ::.

RED_STREET
عکس کاریکاتور چرت و پرت جملات عشقولانه و همه چیز برای سرگرم کردن شما
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
<-PostTitle-> <-PostDate-> <-PostTime->
<-PostContent->
ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مسعود خنده | موضوع: <-PostCategory->